تبليغاتX
تب نامــــــــــــــــــــــه های مـن

تب نامــــــــــــــــــــــه های مـن

سلاااااااااااااام دوستای گلم :)


متن کامل کار جدیدم به اسم "خلاصم کن" رو روی وبسایت گذاشتم ... منتظر نظرات زیباتون هستم :)


...مدارا کن اگه بازم

یه احساسی به من داری...

م.ر

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت22:3توسط مسعود رضازاده | |

اگر بار گران بودیم رفتیم...

دوستان باید خدمتتون عرض کنم که این آخرین مطلب من تو این بلاگ هستش و دارم کوله بار تب نامه هامو با خودم به وبسایتم می برم... خوشحال میشم اونجا هم همراه من بمونید و لطفتونو ازم دریغ نکنین... بابت همه چی ازتون سپاسگذارم

اینم آدرس وبسایت جدیدم :         www.tabnameh.ir

منتظر حضورتون هستم :)


دوست دار شما

مسعود رضازاده

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت19:35توسط مسعود رضازاده | |

بخشی از کار جدیدم به اسم "مزار"


...کی میگه خاک تو سرد

غمت آتیش تو جونم

همه رفتن نترس اینجا

خودم تا صبح می مونم

 

غریبی عالمی داره

آدم یخ می کنه بی خود

چه وقت پرکشیدن بود

الهی دشمنت می مرد...


مسعود رضازاده

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت22:20توسط مسعود رضازاده | |

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
... 
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت16:47توسط مسعود رضازاده | |

یه جا خط می خوره اسمت

یه جایی که نمی دونی

یه جا رویاتو می بافن

می خوای اما نمی تونی

 

دوراهی های احساسو

خودت تو جاده می چینی

یه جا دیوونتن اما

تو خوابیدی، نمیبینی

 

تمومش می کنی یا نه

مسیرت تا تهش هست و

خودت تصمیم می گیری

بری این راه بن بستو

 

ازت الهام می گیرن

برای زندگیهاشون
یه روزی بی تو می خندن

به این بیهودگی هاشون

 

یه جا غرق تمنایی

همونجایی که بیزارن

همونجا که تماست رو

می بینن بر نمی دارن

 

عجب دنیایه بی رحمی

چقد بی ربطه تقدیرش

محاله رد شدن انگار

ازین پیچ نفسگیرش

 

مخلص شما

مسعود رضازاده

وسط مسطای آبان 90 !

 

پی نوشت :

به زودی خبرای خفن خوشحال کننده ای دارم براتون...

 تک تکتون رو می بوسم

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت15:8توسط مسعود رضازاده | |

باز حالم شبیه دیروزه

مثل دیروز غرق بیزاری

زندگیم روی کاربن گیره

مو به مو لحظه لحظه تکراری

 

باز خورشید، گوشه گیریهاش

حال این شیشه ها رو بد کرده

چهرشون هی کبودتر میشه

قلبشون مثل قلب من سرده

 

شهر حتی،  شبیه چشم من

تو صف انتظار بارونه

احتمالا شبیه من اونم

علت بغضشو نمی دونه

 

مثل من شاید از یکی دوره

مثل من شاید عشق می بازه

شایدم مثل من تو اون روزا

داره با درد عشق می سازه

 

من همونم که کوچه می دونه

لحن غمگین اشک و آهم رو

من همونم که  گرچه ممکن نیست

با خودش برده ابر ، ماهم رو

 

رفت و پرسیدم از خودم صدبار

این که اون لعنتی کجا مونده

بعد اون بوی عشق میگیرم

از همین ادکلن که جا مونده

 

بعد اون وای، حیف و صد افسوس

روزها  لحظه لحظه بی تابی

ماه گم کرده آسمون شبم

بعد اون بغض، گریه، بی خوابی

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت22:39توسط مسعود رضازاده | |

من و تو فاصله ها رو گذشتیم
همه ی خاطره ها به فنا رفت
اون همه عاطفه های نگفته
همه به تلخی فاجعه ها رفت

من و تو نقطه ی آخر خطو
وسط اون همه واژه کشیدیم
وسط اون همه راه نرفته
یهو به آخر قصه رسیدیم

برو به مقصد بعدی احساس
برو به لمس یه رابطه از سر
من و تو مال یه قصه نبودیم
تو هم ازین همه خاطره بگذر

تورو قسم به نگاه قشنگت
دفه ی دیگه نگاهمو نشناس
اگه دوباره یه جا همو دیدیم
دلمو یاد این حادثه ننداز

منم ازین همه فاصله می رم
همه ی عاطفه هارو بسوزون
مث همیشه تو محکم و رک باش
تیکه ی آخر قلبمو بشکون

برو به مقصد بعدی احساس
برو به لمس یه رابطه از سر
من و تو مال یه قصه نبودیم
تو هم ازین همه خاطره بگذر

+نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت19:49توسط مسعود رضازاده | |

چقدر عاقلند آنهایی که در عشق احمق اند . . .
(ویکتور هوگو)

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت13:57توسط مسعود رضازاده | |

تو تاثیری نداری دیگه چشمام

تموم اشکهامو گریه کردن

تو مشتت بعد عکسایی که سوزوند

سلاحی نیست جز تهدید رفتن

 

تو تاثیری نداری دیگه دستام

به این تنهایی عادت کردن انگار

گره خوردن به هم  انگشتهایی

که از دستات دل کندن به اجبار

 

هجوم خاطرات از عمق سینم

گذشت حالا به آرامش دچارم

تو از تهدید با تردید میری

همین روزا  که من حسی ندارم

 

تو تاثیری نداری واژه هاتو

برای لحظه ی رفتن نگه دار

خودت از ریشه این احساس و کندی

همین یک جمله رو از من نگه دار

 

برای روزهایی که نگاهت

از این اشکا که دیدی خیس میشه

تو هرجایی که باشی مطمئن باش

که مثل من جوابت هیس میشه

 

تو تاثیری نداری دیگه چشمام

تموم اشکهامو گریه کردن

تو مشتت بعد عکسایی که سوزوند

سلاحی نیست جز تهدید رفتن


مسعود رضازاده

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت10:59توسط مسعود رضازاده | |

قسمتی از ترانه ی جدیدم به اسم کوک


...گیتار کوک و حال من کوک

امشب خدا رو مود عشقه

تا صبح می خونم همینو

احساس من نابود عشقه

 

 رو ساز من میشینه  وقتی

حرف تو باشه توی شعرم

می خونم و دست خودم نیست

هی سمت تو می چرخه فکرم...

مسعود رضازاده

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت11:9توسط مسعود رضازاده | |

حس و حالی که دارم این روزا

گیج و ویرون و مست و سرخورده

بختک افتاده روم انگاری

زندگیم دلخوشی کم آورده

 

حس و حالم شبیه کابوسه

من به تعبیر بغض افتادم

خام کف بینی یه لبخندم

تن به تاروت بی کسی دادم

 

طرح چشمای نازت و دیدم

زیر فنجون گرم و وارونه

آرزو می کنم که برگردی

گفتن امشب ستاره بارونه

 

حس و حالی که دارم این روزا

بی قرار عاشقونه بی معنی

بی خبر رفتنت عذابم شد

عین یک حرف گنگِ بی یعنی

 

این شبایی که غرق رویایی

حس و حالم شبیه کابوسه

با خیالت دوباره می  خوابم

با خیالت دوباره بی بوسه

 

طرح چشمای نازت و دیدم

زیر فنجون گرم و وارونه

آرزو می کنم که برگردی

گفتن امشب ستاره بارونه

 

مسعود رضازاده

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت10:37توسط مسعود رضازاده | |

اینو می خوام جدی بگم اما تو جدی نگیر!!!

« زمینگیر عشقت شدم بی شرف!!!

چرا ساکتی هان؟ فازت چیه

کدوم حیف نونی زده رایتو؟

دل فاحشت بی قرار کیه؟؟؟؟؟ »

مسعود رضازاده

پ.ن :

دیگه لاتیش رو پر نکن واسه من :دی

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت19:9توسط مسعود رضازاده | |


می خندی و دنیا چشماشو می بنده

می خندی و اما دنیا نمی خنده

با بغضه تدریجی ، هی اشک می بازم

می خندی و از نو این بغض و می سازم

با اینکه لبخندت زیباترین چیزه

با اون که می خندی خیلی غم انگیزه

می خندی و دنیا چشماشو می بنده

می خندی و اما دنیا نمی خنده...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت23:42توسط مسعود رضازاده | |